غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

170

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

گفت : من بالاى سر او ايستاده بودم ، صداى همهمه‌اى شنيد . گفت : بنگر اين چه صداست ؟ ديدم يكى از خادمانش در ميان كنيزان نشسته برايشان طنبور مىنوازد و آنان مىخندند . به او خبر دادم . پرسيد : طنبور چيست ؟ برايش شرح دادم . پرسيد تو از كجا مىدانى كه طنبور چيست ؟ گفتم در خراسان ديده‌ام . منصور برخاست و نزد آنها رفت . تا زنان را چشم بر او افتاد بگريختند . فرمان داد تا آن طنبور بر سر خادم بشكنند و او را بيرون راند و بفروخت . چون خلافت به او رسيد فرمان داد تا در لباسها تغييرى دهند و كلاهها را درازتر كنند ، و تا كلاه را راست نگهدارند در درونشان نى كار مىگذاشتند . منصور به اين عنوان كه مىخواهد به هر خانه پنج درهم بدهد فرمان داد خانه‌هاى اهل كوفه را شمار كردند . چون به عدد آنها آگاه شد . فرمان داد از هر خانه چهل درم بگيرند . منصور را در آغاز كار كه بغداد را بنا كرد در معده ضعفى پديد آمد ، غذايش هضم نمىشد و ميلش كاهش يافته بود . پزشكان هر چه دارو مىدادند بيمارى شدت بيشترى مىيافت . او را از جيورجيس بن بختيشوع جنديشاپورى خبر دادند كه او برترين پزشكان زمان است . منصور فرمان به احضار او داد . عامل او در جنديشاپور او را با اكرام تمام نزد منصور فرستاد . پزشك عازم بغداد شد و بيمارستان را به پسر خود بختيشوع سپرد و همراه شاگرد خود عيسى پسر شهلاثا راهى دربار خليفه شد . چون به بغداد وارد شد خليفه فرمان احضار داد . چون به حضرت آمد به زبان فارسى و عربى او را ثنا گفت . منصور را از حسن بيان و ظاهر آراستهء او خوش آمد و گفت كه بنشيند . از او چيزهايى پرسيد . و پزشك همه را در عين آرامش پاسخ داد . آنگاه منصور از بيمارى خود گفت . جيورجيس گفت به يارى خدا چارهء اين مهم خواهم كرد . خليفه فرمان داد خلعتى جليل بر او پوشند و ربيع حاجب را گفت كه او را در بهترين جايى از خانهء خود منزل دهد و چنان اكرامش كند كه يكى از خواص اهل بيت خلافت را . جيورجيس همچنان به معالجه مشغول بود تا خليفه از آن بيمارى نجات يافت . و سخت شادمان شد . روزى او را گفت در اينجا كه هستى چه كسى تو را خدمت مىكند . گفت : شاگردانم . خليفه گفت : شنيده‌ام كه زن ندارى . جيورجيس گفت : زنى سالخورده و ناتوان دارم كه از جاى خود بر نتواند خاست . آنگاه از نزد خليفه بيرون